۳
اسف

فیلم داستان عامه‌پسند Pulp Fiction

جان تراولتا در نقش قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد .شغل تراولتا بر عهده گرفتن یک سری وظایفی است که البته نمی تواند به درستی از پس آنها برآید. نه تنها او گاهی به طور تصادفی آدم می کشد. بلکه حتی نمی داند که چطور بعد از گندی که بالا آورده، ماشین را از اثرات خون پاک کند . در سویی دیگر بروس ویلس در نقش بوکسوری ظاهر می شود، که به خاطر شرط بندی برخی (رئیس تراولتا) قرار بوده مسابقه ای را ببازد اما اینطور نمی شود. رئیس تراولتا دستور قتل بوکسور را می دهد و ..

نامزد اسکار:بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای جان تراولتا، هترین بازیگر نقش مکمل مرد برای ساموئل ال. جکسون، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای اوما تورمن، بهترین تدوین

داستان عامه‌پسند یا پالپ فیکشن (به انگلیسی: Pulp Fiction)؛ فیلمی آمریکایی، محصول سال ۱۹۹۴، به کارگردانی کوئنتین تارانتینو و در گونهٔ سینمای جنایی است. عمدهٔ شهرت فیلم به دلیل به نمایش درآوردن ترکیبی کنایه‌آمیز از خشونت و شوخ‌طبعی، داستان غیرخطی، اشاره‌های سینمایی، ارجاعات آن به فرهنگ عامه و دیالوگ‌های آن است.

به مرور زمان بر شهرت فیلم افزوده شد و هر روز بیشتر و بیشتر تحسین شد. در رده‌بندیهای مختلف، فیلم معمولاً در بین بهترینهای تاریخ قرار داشته و اکثر منتقدان مشهور آن را ستایش کرده‌اند. قرارگرفتن در بین صد فیلم برتر انجمن سینمای آمریکا و صد فیلم برتر انتخابی مجلهٔ تایم و قرارگرفتن در ردهٔ چهارم ۲۵۰ فیلم برتر سایت IMDB با امتیاز بالای ۸٫۹ از آن جمله است. هفته‌نامهٔ Entertainment Weekly به فیلم به‌عنوان بهترین فیلم ربع قرن اخیر اشاره کرد و نوشت بسیار سخت است پیداکردن صحنه‌ای در این فیلم که به نمادی تبدیل نشده‌باشد. همچنین منتقد معروف، راجر ایبرت، فیلم را به‌عنوان تأثیرگذارترین فیلم دههٔ ۱۹۹۰ معرفی کرد.[۴]

داستان عامه‌پسند، روایت‌گر ماجراهایی با خطوط داستانی متقاطع از گانگسترهای لس‌آنجلسی، بازیکن بوکس، سارقان مسلح خرده‌پا و یک کیف اسرارآمیز است. بیشتر زمان فیلم از تک‌گویی و گفتگوهایی با درون‌مایهٔ نگاه به زندگی و با چاشنی بذله‌گویی تشکیل شده‌است که بین شخصیت‌های فیلم ردوبدل می‌گردد. عنوان فیلم اشاره به مجله‌ها و رمانهای مصوّر و عامه‌پسند جنایی دارد که در میانهٔ قرن بیستم انتشار می‌یافتند و با خشونت تصویری و گفتگوهای بُرنده‌شان شناخته می‌شدند. فیلم با متنی حاوی دو معنی از عبارت «عامه‌پسند» (pulp) در لغت‌نامه آغاز می‌شود و همانند بسیاری دیگر از آثار تارانتینو، داستانی با روایت غیرخطی دارد.[۵][۶]

نام این فیلم ابتدا قرار بود ماسک سیاه باشد که نام مجله‌ای عامه‌پسند بوده‌است. نظیر داستان‌های عامه‌پسند این روایت‌های تو در تو ربطی به واقعیت بیرونی ندارند. دنیایی خلق می‌کند از آدم‌های غیرعادی و روزهای غیرمعمولی. شخصیت‌ها در وضعیت بدی قرار می‌گیرند و از آن وضعیت فرار می‌کنند و دچار وضعیت بدتری می‌شوند؛ نظیر وضع بوچ و مارسلوس یا هانی بانی.

در ابتدای فیلم و قبل از تیتراژ، با دو دزد به نام‌های رینگو و یولاندا آشنا می‌شویم که قصد دستبردزدن به کافی شاپی را دارند. سپس تیتراژ پخش می‌شود.

بعد از تیتراژ و بین تیتراژ و داستان اول، با دو آدمکش حرفه‌ای به نام‌های وینسنت و جولز آشنا می‌شویم که برای به‌دست‌آوردن یک کیف مرموز به یک آپارتمان می‌روند.

در آنجا با برت و دوستش و خدمتکارش، مارلین (که یک سیاهپوست است)، آشنا می‌شویم. گویی آن‌ها به مارسلوس والاس (رئیس وینسنت و جولز) خیانت کرده‌اند و بعد از تحویل‌دادن کیف باید مجازات شوند.

جولز دوست برت را می‌کشد، اما قبل از کشتن، خود برت برای او آیاتی از کتاب مقدس را می‌خوانَد و با قبول‌کردن این فرضیه که خود او مردی درستکار است و باید برت را که شیطان است بکشد. او و وینسنت برت را به قتل می‌رسانند و فیلم این صحنه را قطع می‌کند و داستان اول آغاز می‌شود.

داستان اول: وینسنت وگا و همسر مارسلوس والاس

داستان با نمایی از بوچ (بروس ویلیس) شروع می‌شود که پیش رئیس، مارسلوس والاس نشسته‌است و در ازای گرفتن مبلغی پول حاضر می‌شود به خواست رئیس در مسابقه بعدی اش شکست بخورد.

سپس فیلم دوباره ادامه داستان وینسنت را می‌گیرد. وینسنت قبل از بردن میا به بیرون از دوستش لنس مقداری هروئین می‌گیرد. سسپس به دنبال میا می‌رود و او را به رستورانی می‌برد. آن‌ها در رستوران با هم می‌رقصند و جایزه‌ای دریافت می‌کنند و وینسنت میا را به خانه می‌رساند.

وینسنت که مجذوب میا شده‌است، به توالت می‌رود و در آنجا با خودش عهد می‌کند که دیگر ادامه ندهد. هنگامی که از دستشویی بیرون می‌آید میا را می‌بیند که بر اثر استفاده از هروئین، به اغما فرورفته‌است. او میا را پیش لنس می‌برد و با کمک او به میا آدرنالین تزریق کرده و او را نجات می‌دهد. سپس میا را به خانه می‌رساند و از او قول می‌گیرد که این ماجرا را برای کسی بازگو نکند.

داستان دوم: ساعت طلا

داستان دوم به بوچ می‌پردازد. بوکسوری که همان‌طور که در قبل نشان داده شد باید مبارزه‌ای را ببازد. غرور بوچ مانع این کار می‌شود. بوچ تصادفاً حریفش را کشته و برنده شده‌است.

بوچ بعد از مسابقه به خانه می‌گریزد و به همسرش فابین می‌گوید که فردا اول صبح باید شهر را ترک کنند.

آنها چمدانهایشان را جمع می‌کنند ولی بوچ می‌فهمد که فابین ساعت طلای بوچ را (که توسط پدر پدربزرگ او خریده شده بود و نسل به نسل به او رسیده بود و نشانه غرور او بود و برایش خیلی اهمیت داشت) در آپارتمان بوچ جا گذاشته‌است.

بوچ به آپارتمانش بازمی‌گردد و وینسنت را می‌بیند که از طرف مارسلوس برای کشتن او گماشته شده‌است. او وینسنت را می‌کشد و سریعاً خانه را ترک می‌کند ولی در بین راه خود مارسلوس را می‌بیند. در درگیری که بین آنها رخ می‌دهد آنها تصادفاً در دام دو بیمار جنسی می‌افتند. بوچ فرار می‌کند ولی برای نجات مارسلوس دوباره برمی‌گردد و او را نجات می‌دهد. مارسلوس نیز او را نمی‌کشد و از او قول می‌گیرد که این ماجرا را برای کسی بازگو نکند. سپس بوچ و فابین شهر را ترک می‌کنند.

داستان سوم: وضعیت بانی

با یک برش به گذشته به سکانس قبل از شروع داستان اول بازمی‌گردیم. یعنی همان جایی که وینسنت و جولز در آپارتمانی برت و دوستش را به قتل می‌رسانند.

تماشاگر می‌فهمد که نفر سومی هم در آن آپارتمان بود و با یک اسلحه بزرگ در دستشویی پنهان شده بود. نفر سوم ناگهان بیرون می‌پرد و وینسنت و جولز را تیرباران می‌کند. اما هیچ‌یک از گلوله‌ها به آن دو نمی‌خورد و آن‌ها نفر سوم را می‌کشند.

جولز این اتفاق را معجزه خداوند می‌خواند و می‌گوید که اراده خدا بود که گلوله‌ها آن‌ها را نکشند؛ ولی وینسنت مخالفت می‌کند و آن را فقط یک اتفاق عجیب می‌خواند. وینسنت تصادفاً مارلین (خدمتکار سیاهپوست) را می‌کشد و سرتاپای او و جولز خونی می‌شود. آن‌ها به خانه دوست جولز یعنی جیمی می‌روند تا خود را پاک کنند. همسر جیمی (بانی) تا یک ساعت دیگر به خانه بازمی‌گردد و آنها باید ظرف ۴۰ دقیقه منزل جیمی را ترک کنند. آن‌ها دست به دامان یکی از دوستان مارسلوس به نام وولف می‌شوند و به کمک او به‌راحتی ماجرا را تمام می‌کنند.

هنگامی که آنها برای صرف صبحانه به یک کافی‌شاپ می‌روند با دو دزد (که قبل از تیتراژ فیلم آن‌ها را دیدیم) به نام‌های رینگو و یولاندا مواجه می‌شوند. دزدها جیب تمام افراد داخل رستوران را خالی می‌کنند تا اینکه نوبت به جولز می‌رسد. جولز براحتی آن‌ها را خلع سلاح می‌کند و به طرف رینگو اسلحه می‌کشد اما او را نمی‌کشد. او پول‌های خود را به رینگو می‌دهد، و بعد از خواندن آیه‌ای از کتاب مقدس به او می‌گوید که می‌خواهد مثل شبانی راهنما باشد و دست از کارهایش بردارد. رینگو و یولاندا رستوران را ترک می‌کنند در حالی که راهنمایی شده‌اند. جولز و وینسنت نیز کافی شاپ را ترک می‌کنند.

فیلم سینمایی 12 مرد خشمگن 12 Angry Men

فیلم شوالیه تاریکی The Dark Knight

پدرخوانده جزو بهترین فیلم های سینمایی تاریخ

معرفی فیلم رستگاری در شاوشنک بهترین فیلم ها

معرفی فیلم سینمایی Keys To The Heart 2018

 

برچسب‌ها, , , , , , , , , , , , , , , ,